تبليغاتX
.: paymanshaikhi :.
پس از 56 سال، خودم را پيدا نكرده‌ام
گفت‌وگو با سعدي افشار، بازيگر مطرح نقش سياه تخت حوضي
چهارشنبه 25 بهمن 1385  ساعت 1:03:00 PM      تعداد بازدید: 42
ايران تئاتر -  سرویس گفت و گو 0 نظر نسخه‌ی چاپ

پيمان شيخي:
سعدي افشار يكي از مهمترين بازيگران نقش تخت حوضي است كه با حدود 80 سال سن هر چند جسته و گريخته ولي همچنان به فعاليت خود ادامه مي‌دهد.
او از سياه بازان هم نسل مهدي مصري، سيدحسين يوسفي، ذبيح‌الله ماهري و... است كه طي دهه 30 سردمداران تئاتر‌ تخت حوضي و پرطرفدارترين هنرمندان تئاترهاي لاله‌زار بودند.
سعدي افشار با وجود اين كه از تحصيلات آكادميك برخوردار نيست. در تئاتر تخت حوضي ‌‌در مرحله و رتبه‌اي قرار دارد كه هنرمندان سرشناس تئاتر دنيا با نام او آشنا هستند.
گفت‌وگوي حاضر با سعدي افشار، سال گذشته در هنگام اجراي نمايش"احمد در بارگاه احمد" كه براساس رمان"‌شاهزاده و گدا" براي چندمين بار در تئاتر پارس روي صحنه مي‌رفت، انجام شد. ‌
از چه سالي و چگونه فعاليت هنري خودتان را در عرصه تئاتر شروع كرديد؟
من از سال 1329 و در سن 14 يا 15 سالگي كار تئاتر را شروع كردم و تا الان حدود 56 سال است كه در اين زمينه فعاليت دارم. در آن زمان در عروسي‌ها روي حوض منازل را با تخته‌هاي چوب مي‌پوشاندند و روي آن نمايش تخت حوضي اجرا مي‌كردند. در يكي از اين عروسي‌ها از يكي از سياه باز‌ها نمايشي را ديدم كه مرا نسبت به اين هنر علاقه‌مند كرد، همين علاقه باعث شد تا بعضي اوقات براي هم سن و سال‌ها و هم محلي‌هايم شبه نمايش‌هايي اجرا كنم كه اتفاقاً مورد توجه آن‌ها قرار مي‌گرفت و مي‌خنديدند. وقتي خنده و شادي آن‌ها را ديدم تشويق شدم تا اين كار را ادامه دهم و تا الان هم ادامه پيدا كرده است.
علاوه بر تشويق مردم چه عاملي باعث شد تا سختي‌هاي زياد اين هنر را تحمل كنيد و به فعاليتان ادامه دهيد؟
عشق و علاقه‌اي كه نسبت به هنر بازيگري داشتم باعث شد تا سختي‌ها و مشكلات اين كار را تحمل كنم. تمام هنرمندان به دليل علاقه‌اي كه نسبت به هنرشان داشته‌اند وارد اين كار شده‌اند، منتهي عده‌اي كه هنرمندان صاحب نام هستند به هنرستان هنرپيشه‌گي ‌‌رفتند و اين عشق و علاقه را پرورش ‌‌دادند، اما اين امكان براي امثال من فراهم نبود. البته سياه بازي بر پايه بداهه‌گويي است و خودجوش و تجربي است؛ يعني بايد به طور حتم در ذات آن هنرمند چنين چيزي وجود داشته باشد تا بتواند بداهه‌گويي كند كه به لطف خدا اين موهبت در وجود من بود و آرام آرام به جايي رسيدم كه با هنرمندان بزرگ و حرفه‌اي تئاتر تخت حوضي و سياه بازي كار كردم، البته بايد بگويم كه پس از گذشت حدود 56 سال فعاليت در اين زمينه هنوز خودم را پيدا نكرده‌ام، چرا كه هنري است بي‌حد و مرز و بسيار مشكل. البته اين بدان معني نيست كه كار ساير هنرمندان مشكل نيست، بلكه هنرمندان صاحب نام و تحصيل كرده نيز بسيار كارشان مشكل است و به صورت علمي به اين هنر مي‌پردازند، كار ما نيز پيچيدگي زيادي دارد.
ظاهراً در آن زمان حضور سياه بازها در مجالس عروسي براي خانواده‌ها داراي اهميت زيادي ‌بوده است؟
بله، البته از بين سياه بازهايي كه در آن زمان فعاليت داشتند سياه بازهايي مثل مرحوم مهدي مصري، ذبيح‌الله ماهري، سيدحسين يوسفي و رضا عرب‌زاده وجود داشتند كه واقعاً براي آن‌ها سر و دست مي‌شكستند و خيلي از مردم عروسي‌هاشان را به تعويق مي‌انداختند تا يكي از اين هنرمندان وقت داشته باشد كه در مجلس عروسي آن‌ها شركت كند و موجب شكوه مجلس آن‌ها شود.
در حال حاضر از اين هنرمندان كسي در قيد حيات است؟
هر يك از اين هنرمندان به مرور زمان به رحمت خدا رفتند و آخرين ‌آ‌ن‌ها رضا عرب‌زاده بود كه حدود دو سال قبل فوت كرد. بايد بگويم كه تك تك اين افراد پشتوانه كار ما و سروران و پيشكسوتان من بودند و كار كردن با اين افراد موجب شد كه تجربيات زيادي در اين عرصه به دست آور‌م.
وضعيت تئاتر لاله‌زار را نسبت به گذشته چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
تئاتر لاله‌زار از دست رفته است تا جايي كه حتي نمي‌توانم بگويم كه به عقب بازگشته كه اي كاش حداقل به عقب برمي‌گشت تا فقط افسوس پيشرفت نكردن آن را مي‌خورديم.
دليل اين سير نزولي چيست؟
متأسفانه نگاه خوبي به تئاتر لاله‌زار‌ وجود ندارد. همچنين زماني لاله‌زار در قلب شهر تهران قرار داشت، در حالي كه الان ميدان ونك به بالا، قلب شهر تهران شده است و جمعيت تهران از يك ميليون نفر آن زمان به چهارده، پانزده ميليون نفر افزايش يافته است. در آن زمان اگر يك خارجي به ايران مي‌آمد به او توصيه مي‌كردند كه ابتدا از لاله‌زار و استامبول ديدن كند و اين يكي از دلايل رشد تئاتر در لاله‌زار بود. اكثر هنرپيشه‌هاي بزرگ سينما نيز فعاليت خود را از لاله‌زار شروع كردند، اما متأسفانه آرام آرام تئاتر لاله‌زار به آتراكسيون مبدل شد و اين هنرمندان از لاله‌زار كنار كشيدند و با به وجود آمدن سينما جذب به آن شدند و موفق نيز شدند.
در آن زمان تئاترهاي لاله‌زار مديريت‌هاي خوبي داشت و هر كسي به آساني نمي‌توانست به تئاتر راه پيدا كند. به ياد دارم كه در جامعه باربد، هنرمندان با داشتن مدرك ديپلم طي شش ماه و توسط موسيو هاواك و مرحوم مهرتاش به صورت رايگان دوره بازيگري، موسيقي و آواز مي‌ديدند كه البته به عنوان تئاتر ملي و براي دل خودشان كار مي‌كردند. افرادي مثل مرحوم حالتي نيز داستان‌هاي تاريخي را به نمايشنامه تبديل مي‌كرد‌ و به صورت نمايش اجرا مي‌كرد‌.
چرا با ساير تالارهاي نمايش تهران همكاري نمي‌كنيد و فعاليت‌ خودتان را در تئاتر لاله‌زار متمركز كرده‌ايد؟
من تقريباً با تمام تالارهاي نمايشي كار كرده‌ام ولو براي يك بار، اما نكته اصلي اين جاست كه هنرمندان قديمي كه در عرصه تئاتر فعاليت داشتند، در قيد حيات نيستند و از من به تنهايي كاري ساخته نيست. الان به شيوه علمي به تئاتر مي‌پردازند، يعني يك متن را ‌‌مي‌گيرند و سه يا چهار ماه ‌‌تمرين‌اش مي‌كنند و بعد آن را اجرا مي‌كنند، در حالي كه گونه تئاتري كه من در آن فعاليت دارم بر بداهه‌گويي استوار است.
حدوداً سه سال قبل اعلام كرديد كه با صحنه تئاتر خداحافظي كرده‌ايد. چه چيزي باعث شد كه اين تصميم را بگيريد؟
وقتي در نمايش"سعدي هملت مي‌شود" به كارگرداني محمود عزيزي بازي مي‌كردم، يك شب پس از پايان نمايش از نحوه اجراي آن شب ناراحت بودم و حال خوبي نداشتم، در اين حين نيز مصاحبه تلويزيوني با من شد، در حين مصاحبه گفتم وقتي نقش سياه را بازيگر زن بازي كند، ديگر جاي ما نيست، اتفاقاً در آن زمان اگر اشتباه نكنم بنفشه توانايي چنين نقشي را بازي كرده بود كه آن را بسيار خوب هم بازي كرد. در حقيقت منظور من از اين حرف دو، سه بازيگر زن بود كه در تئاتر لاله‌زار نقش سياه بازي كرده بودند. در گذشته تئاتر لاله‌زار حرمت و عزتي داشت تا جايي كه افرادي كه با تئاتر تخت حوضي ميانه خوبي هم نداشتند براي ديدن نمايش‌هاي مرحوم مهدي مصري به تئاتر شاهين كه در خيابان مولوي قرار داشت، مي‌رفتند تا جايي كه در شب عروسي پسر تفكري در تئاتر فردوسي كه يكي از مدرن‌ترين تئاترهاي آن روزگار بود از مرحوم سيدحسين يوسفي، گرجي، ذبيح‌الله ماهري و... براي اجراي نمايش"بيژن و منيژه" دعوت مي‌شود و اتفاقاً به قدري اين نمايش خوب اجرا مي‌شود كه در آن جا هنرمنداني مثل تفكري كه تئاتر علمي كار مي‌كردند قبول مي‌كنند كه هنرمندان تخت حوضي نيز دست كمي از آن‌ها ندارند و هنر بداهه‌گويي نيز كار بسيار مشكلي است. پس از آن مهدي مصري به عنوان اولين سياه در تئاتر فردوسي برنامه اجرا ‌‌كرد كه با استقبال بي‌سابقه مردم مواجه مي‌شد، چرا كه تا آن زمان سياه بازي در تئاترهاي لاله‌زار را نديده بودند و برايشان خيلي جذاب بود.
شما از چه زماني به تئاتر لاله‌زار راه پيدا كرديد؟
پس از مهدي مصري، مرحوم سيدحسين يوسفي به لاله‌زار راه پيدا كرد و پس از او من به همراه گروه خوبي متشكل از مهدي سنايي، خانم مژگان، حسن شمشاد، محمود نظري، محمد دبير، علي اژدري و طيب كارلو به تئاتر نصر آمديم و با برنامه"بلورهاي چشم نو" فعاليت‌مان را آغاز كرديم و ماندگار شديم.
سالن‌هاي تئاتري كه در لاله‌زار وجود داشتند يكي پس از ديگري تخريب و تعطيل شدند، اكنون تئاترهاي نصر و پارس همچنان در لاله‌زار پا برجا هستند كه البته چند سال است تئاتر نصر نيز تعطيل شده است،‌ نظرتان در مورد اين موضوع چيست؟
واقعيت اين است كه دليل تعطيلي تئاتر نصر را نمي‌دانم و هنوز هم دليلي براي آن پيدا نكرده‌ام، هر كسي نيز يك دليل ‌براي تعطيلي اين تئاتر بيان مي‌كند. به هر حال تعطيلي اين تئاتر بسيار ناراحت كننده است و اين را نيز مي‌دانم كه حداقل 10 يا 20 نفر كه در اين تئاتر مشغول فعاليت بودند كه با افراد خانواده‌هايشان حدود 50 يا 60 نفر مي‌شدند كه با وجود ركود دوران طلايي تئاتر لاله‌زار، باز هم از اين تئاتر امرار معاش مي‌كردند و با بسته شدن آن كسب روزي آن‌ها نيز قطع شد.
اميدوارم تئاتر تخت حوضي به فراموشي سپرده نشود و زحمات هنرمنداني كه در اين زمينه فعاليت كرده‌اند به هدر نرود.

Posted by پیمان شیخی @ 20:10 |
گزارشی از اولين همايش بين‌المللي هنر انقلاب
چهارشنبه 25 بهمن 1385  ساعت 4:12:00 PM      تعداد بازدید: 6
ايران تئاتر -  سرویس گزارش 0 نظر نسخه‌ی چاپ

پیمان شیخی: اولين همايش بين‌المللي هنر انقلاب روز گذشته در دومين روز اين همايش با حضور دكتر مجيد سرسنگي، دكتر احمد كاميابي‌مسك، دكتر فرشيد ابراهيميان، تاجبخش فنائيان و تني چند از هنرمندان تئاتر در سينما فلسطين به ارتباط تئاتر و انقلاب پرداخت.
به گزارش سايت ايران تئاتر، اين همايش كه قرار بود در ساعت 14 آغاز شود با بيش از نيم ساعت تأخير و با تلاوت آياتي چند از قرآن كريم، پخش سرود جمهوري اسلامي ايران آغاز شد.
در ابتداي اين همايش محسن حسيني با موضوع جستاري از روند تكاملي درام‌نويسي و گذار از انديشه‌هاي فلسفي عصر روشنگرايي به سوي تئاتر انقلاب فرانسه به ايراد سخنراني پرداخت.
حسيني پس از پرداختن به تاريخ فرانسه گفت:«يكي از فلاسفه عصر روشنگرايي در قرن هجدهم كه تأثير بسيار اساسي براي درام‌نويسي فرانسوي داشت"دنيس ديدرو" بود. او به مدت 28 سال با وجود حس كنترل و بدبيني زيادي كه در دربار لويي شانزدهم وجود داشت به فعاليت پرداخت.
يكي از آثار او دايره‌المعارف قرن روشنايي است كه بارها مورد فحاشي قرار گرفت و طي اين 21 سال، نگارش آن‌ بارها متوقف شد. ليسن بر اين باور است كه پس از ارسطو هيچ فيلسوفي با تئاتر خود را درگير فلسفه تئاتر نكرده است.
پس از محسن حسيني دكتر احمد كاميابي‌مسك با موضوع"فلسفه انقلاب و تأثير نگاه فلسفي بر دارم" به شرح زير به ايراد سخنراني پرداخت.
فلسفه انقلاب و تأثير نگاه فلسفي بر درام
فلسفه انقلابي‌ها، معمولاً در جوامع مختلف با توجه به شرايط زمان و مكان با هم كمي متفاوتند ولي همه بر يك اساسند و آن تغيير و دگرگوني عميق اجتماعي و شيوه اداره مملكت در جهت آزادي فردي، اجتماعي و سياسي در چهارچوب قانون، برابري آحاد ملت در برابر قانون و در اجتماع و بالاخره به دست آوردن استقلال ملي.
مهمترين انقلاب تاريخ بشر در آخر قرن بيستم در ايران اتفاق افتاد كه براساس انديشه‌هاي آزاديخواهانه و استقلال طلبانه، در برابر استعمار نامرئي و غير مستقيم از طرفي، و روشنگري‌هاي دانشمندان و روحانيون شيعه از طرف ديگر و بالاخره به رهبري روحاني استعمار ستيز يعني امام خميني و مبتني بر مذهب شيعه و الهام از اسطوره ظلم ستيز بزرگش، امام حسين(ع) تحت عنوان انقلاب اسلامي به وقوع پيوست.
اولين عمل انقلابي در همه انقلاب‌ها، سرنگون كردن هيئت حاكمه و برقراري نظام جديد بر اساس ايدئولوژي‌ يا مذهب است و همه انقلابي‌ها، وقتي آغاز مي‌شوند كه فساد اخلاقي، اجتماعي، اقتصادي، بي‌عدالتي، دروغ، ريا و وابستگي حكومت به قدرت‌هاي خارجي به اوج مي‌رسد و مردم در فشار قرار مي‌گيرند و فقر در بين اقشار كهتر و متوسط جامعه همه گير مي‌شود و از آن‌ها سلب هويت مي‌شود يا اعتقادات ديني، مذهبي و ناسيوناليستي، مورد بي‌توجهي و بي‌اعتنايي حكام قرار مي‌گيرد كه در آن صورت ايثارها و از خودگذشتگي‌ها چرخش انقلاب را بسيار سريع‌تر مي‌كنند.
انقلاب، بعد از آن كه مستقر شد در همه شئون اجتماعي تأثير مي‌گذارد، فلسفه و آرمان‌هايي كه موجب وقوع انقلاب شده‌اند در جامعه مي‌نشيند و مي‌تواند طرز تفكر اكثريت جامعه را عوض كند يا تغيير دهد و در جهتي مثبت و متعالي رهنمون شود و اما چه هنرهايي مي‌توانند در القاي اهداف و فلسفه انقلاب كمك كنند و انقلاب چه تأثيري مي‌تواند بر پيشرفت و نوآوري در جامعه داشته باشد؟
هنرها و به خصوص هنرهاي اجتماعي مانند سينما و تئاتر مي‌توانند بزرگترين نقش را در جهت آگاه كردن مردم داشته باشند و زمينه انقلاب را به وجود آورند همان طور كه مي‌توانند بعد از استقرار انقلاب با آموزش‌هاي مداوم و برملا كردن انحراف‌ها در تداوم و حفظ آرمان‌هاي انساني و معنوي انقلاب كمك كنند.
در بحبوحه انقلاب از شعر، سرود، گرافيك، خطاطي، عكاسي، نقاشي‌هاي ديواري و تئاتر خياباني كه هنرهاي انفرادي هستند و توليد آن‌ها سريع‌تر و ساده‌تر انجام مي‌گيرد استفاده مي‌شود و پس از استقرار كامل انقلاب و آرامش نسبي است كه هنرهاي اجتماعي مثل تئاتر و سينما كه وقت بيشتري براي توليد، لازم دارند مورد استفاده قرار مي‌گيرند. البته هنرهاي نقاشي، مجسمه‌سازي و عكاسي جزء هنرهاي ثبت كننده جريان‌هاي انقلاب به شمار مي‌آيند.
ما در اين جا به تئاتر مي‌پردازيم. تئاتر هنري جامع و محل تلاقي همه هنرهاي ادبي، زباني، تجسمي، موسيقي، نورپردازي، طراحي لباس، معماري، بازيگري و كارگرداني است و همان طور كه زنده اجرا مي‌شود مخاطب حاضر نيز مي‌طلبد. از آن جا كه اساس تئاتر را متن نمايش تشكيل مي‌دهد و متن همان ابزاري است كه براي بيان فلسفه مورد استفاده قرار مي‌گيرد، در نتيجه بهترين وسيله براي تبليغ، توضيح و اشاعه افكار و عقايد فلسفي، اخلاقي و در نتيجه ديني است و البته مبلغ مذهبي هم مي‌تواند باشد اگر به بيراهه و كوره راه‌هاي خرافي كشانده نشود كه در آن صورت از هر نوع فلسفه‌اي به دور خواهد ماند. مي‌دانيم كه اصل و اساس تئاتر به خصوص در غرب، بيان مسائل ديني و فلسفي بوده است كه بعدها استفاده از داستان‌ها و قصه‌هاي مذهبي نيز در آن‌ها رواج پيدا كرد و آن چه كه امروز باقيمانده در همه كشورها با هر موقعيت سياسي، مذهبي، اقتصادي، نژادي و فرهنگي كه باشند، مورد پذيرش است. تئاتر فلسفي آن‌هاست كه هر چند اغلب بيان كننده مسائل عاطفي هم هستند چون براساس منطق و عقل جان گرفته‌اند، ماندگارند و قابل استفاده براي همه ابناي بشر. بنابراين تئاتر يوناني در قرن‌هاي قبل از ميلاد و تئاتر اروپاي غربي و مركزي از قرن هفده بيشتر تئاتر فلسفي و يا با نگاه فلسفي به وجود آمده‌اند، كه البته شايد منطقه جغرافيايي و آب و هوايي اروپا بي‌تأثير نبوده است.
قبل و در جريان انقلاب تئاتر معمولاً احساسي و شعاري مي‌تواند باشد و نويسندگان و كارگردانان چندان به انديشه‌هاي فلسفي نمي‌پردازند. بعد از انقلاب، بديهي است كه تا مدتي به روايت انقلاب، جانفشاني‌ها، ايثارها و رنج‌هاي اين دوره مي‌پردازند كه در واقع تاريخ انقلاب مي‌شود. اما حالا وقت آن است كه بر اساس عقل و منطق به فلسفه انقلاب، تفسير آرمان‌ها و دور كردن زوائد و خرافات از آن، پرداخته شود تا اصل آن‌ها بر اذهان بنشيند و دفاع از آن‌ها براي ملتي كه ديگر در حالت احساسي و هيجاني شديد نيست، توجيه پذير باشد.
هنرمندان آگاه و متعهد تئاتر به خصوص در قرون اخير در جهان و در سال‌هاي اخير در كشور ما در انقلاب نقش قابل توجهي داشته‌اند. همان طور كه تئاتر در اروپا در ظهور رنسانس بسيار موثر بوده است. نقش تئاتر هر چند اندك، در انقلاب مشروطه فراموش نشدني است و نقش آن را در سال‌هاي دهه پنجاه در آگاه كردن مردم و به خصوص نمايش‌هايي از قبيل ابوذر نوشته دكتر علي شريعتي را در جهت جلب توجه، جوانان به مذهب، نبايد از ياد برد.
براي سير فكري انسان، سه دوره را مشخص مي‌نمايند. دوره اول را با عنوان دوره حسي مي‌شناسند. جايي كه بشر با دنياي پيرامونش رابطه‌اي حسي را تجربه مي‌كند و با مينوي كردن دنياي گيتوي و گيتوي كردن دنياي مينوي، تلاش مي‌كند به شناخت از دنياي پيرامون برسد و افسانه‌ها شكل مي‌گيرند.
افسانه را تايلور همزادگرايي يا جان گرايي بشر با دنياي پيرامونش و يا نظامي سمبوليك و نمادين، تعريف كرده است. به گفته رودلف بولتمن اسطوره، زبان حاكم بر جهان مبتني بر زمان و مكان را به كار گرفته تا روايتگر جهان ذهني انسان باشد.(1) و ماكس مولر افسانه يا اسطوره را بيماري زبان قوم آريايي دانسته است.
دوره دوم، سير انسان از رابطه‌ حسي به رابطه‌اي حسي ـ عقلي، موجب پيدايش فلسفه گرديد. شناخت، روندي استدلالي پيدا نمود و به حيطه‌ها انتزاع كشيده شد. آقاي محمد، ضميران در كتاب گذر از جهان اسطوره به فلسفه مي‌نويسد:
با حضور انديشه‌ فلسفي در يونان باستان، اولين دگرگوني اساسي در بنياد و ساختار برداشت اساطيري پديدار گشت. البته در ابتدا، انديشه فلسفي هنوز پيوند‌هاي خود را با سنت اساطيري حفظ كرده بود، اما با ظهور كاوشگران طبيعت(فيزيولوگ‌ها) رفته رفته روش استدلال منطقي جانشين برداشت‌هاي اساطيري گرديد. خرد يوناني يا لوگوس فلسفي در اواسط سده‌هاي هشتم و هفتم پيش از ميلاد و در بستر رويكرد اساطيري تولد يافت.» (2)
دوره‌ سوم: در تحول سير فكري، دوره‌اي است صرفاً عقلي. انسان به وسيله كشف و شهود به شناخت مي‌رسد و مي‌توانيم آن را دوره‌ علم بناميم. فريزر مي‌نويسد:
فرهنگ از مرحله جادو به دين سير نموده و از آن جا به آستانه دانش جديد قدم نهاد. (3)
آئين: روشي نمايشي است كه انسان در دوره‌ افسانه، به كار مي‌گرفت تا بتواند بر دنياي پيرامونش تأثير بگذارد. حركت افسانه به فلسفه و آئين به تئاتر، همزمان ايجاد شده است. فلسفه و تئاتر نه چون دو همزاد، اما ر يك بستر به وجود آمده‌اند.
در بررسي تاريخ فلسفه يونان اين نزديكي را مي‌توان در وابستگي ميان اولين نمايشنامه‌‌نويسان با فيلسوفان پيدا نمود. فراموش نكنيم كه اولين نظريه‌پرداز تئاتر، پيش از هر عنوان يك فيلسوف نام‌دار است و در مورد پيوند فلسفه و تئاتر گفته‌اي از ارسطو تأييد كننده موضوع مي‌باشد.
[...] شعر[تراژدي]،‌ فلسفي‌تر از تاريخ و مقامش بالاتر از آن است. (4)
سير افسانه به فلسفه باعث مي‌گردد كه موضوع تحقيق، از طبيعت و جهان در افسانه به ذهنيت شناسنده در فلسفه معطوف گردد.
پروتاگوراس با اعلام اين شعار كه انسان در مركز همه پديده‌هاست در واقع محور انديشه را از پديده‌هاي طبيعي به جانب وجود آدمي چرخاند. همچنين سوفوكل نيز هنگامي كه صريحاً اعلام مي‌نمود معجزه در عالم كم نيست اما هيچ يك عظيم‌تر از انسان نيست از همين تعبير تأثير پذيرفته بود. (آنتي‌گون، 332) (5)
زماني كه به اين سير فلسفي مي‌نگريم و موضوعات آن را بررسي مي‌نماييم، تشابه غيرقابل انكاري با ايده‌هايي كه در نمايش‌هاي كلاسيك يونان مطرح شده‌اند، مي‌يابيم. عدالت، شرافت، فضيلت و شجاعت؛ واژه‌هايي بودند كه فيلسوفان يونان تلاش مي‌كرده‌اند، تعريفي دوباره از آن‌ها به دست آورند و همين ايده‌ها، دغدغه اصلي تراژدي نويسان يونان قرار گرفت.
اشيل به عنوان نخستين تراژدي‌نويس شناخته شده، موضوع تراژدي‌هايش درگيري بين خدايان و نيمه خدايان هنوز به دنياي افسانه‌اي نزديك است. سوفوكل، رابطه انسان با خدايان، تا به رسد به اوريپيد كه تمركز ار بر انسان قرار مي‌دهد.
سير طي شده از افسانه، قابل تطبيق است با سيري كه آئين و نمايش با تئاتر طي مي‌كند. (6)
بعضي معتقدند كه در تاريخ تئاتر ايران، مشكل، نداشتن تئاتر با تعريف ارسطويي نيست، بلكه نگذراندن دوره سير فكري از افسانه به فلسفه، باعث شكل نگرفتن كامل اين هنر است. جريان نوگراي مشروطه، تنها يك انقلاب سياسي نبود. بلكه، انقلاب فكري هم بود. سيري كه جامعه ايران را از شكل سنتي(نه تماماً اما مي‌توان آن را تا حدودي همان سير حسي شناسايي كرد) به شكلي نو(كه مي‌توان آن را سير حسي ـ عقلي) دانست درآورد.
اما براي آفريدن تئاتري فلسفي چه بايد كرد:
ابتدا بايد به اين تعريف فلسفه توجه كنيم: واژه فلسفه، در فرهنگ ادبي روبر به زبان فرانسه، اين چنين تعريف شده است:«مجموعه مطالعات و پژوهش‌هاي مبتني بر عقل و استدلال،‌ با هدف درك عامل اوليه، واقعيت مطلق و همچنين اساس ارزش‌هاي انساني و در نظر گرفتن مسائل در بالاترين درجه كليت آن‌هاست.
بنا بر اين بايد آرمان‌هاي انقلاب را مبتني بر عقل و استدلال در قالب نمايشنامه درآوريم و از حد بزرگنمايي و اغراق هنري تجاوز كنيم و ارزش‌هاي انساني: شجاعت، صداقت، پاكي و درستي، ايثار و احترام به قانون و عدالت، اعتقاد به اين كه خداوند همه موهبت‌ها: عقل، هوش، توانايي فكري و جسمي به ما داده است تا در كنار يكديگر در صلح و صفا و برادري و برابري زندگي كنيم و نه تنها علم بلكه هنرها را در جهت آرمان‌هاي انساني و ديني متحول سازيم و با در انداختن طرح‌هايي نو در آن‌ها دگرگوني‌هاي مثبت به وجود آوريم.
در اين جا لازم مي‌دانم از تحول و انقلاب در همه هنرها به طور كلي سخن گويم:
هنر، در طول تاريخ، تغييرات كمي و كيفي فراواني به خود ديده است به طوري كه هيچ كس نمي‌تواند منكر اين واقعيت شود كه هنر، خود نمايشي از تغيير دائم است و شواهد اين دگرگوني، پيوسته در نمايشگاه‌ها و موزه‌هاي هنر، به وفور به چشم مي‌خورد اما صاحب نظران در تفسير اين تغييرات و نتايج آن‌ها با هم اختلاف نظر دارند و در اين مورد تاكنون به توافق نرسيده‌اند.
تغييرات هنري مي‌توانند به دو صورت تحولي و انقلابي پيش آيند. اما قبل از آن كه به توضيح هر يك از اين انواع تحوي و انقلابي در جريان گسترش عمومي هنر بپردازيم، لازم است معنايي را كه براي آن‌ها قائليم تعريف كنيم.
تحول، جريان بطئي تغيير است كه ناگزير بر دگرگوني‌هاي اساسي و جهش‌هاي بزرگ در جريان ظهور يك پديده از هر نوع كه باشد مقدم است. حتي اگر تغيير هنري را به عنوان تجلي رشد و گسترش مسائل اجتماعي هم در نظر بگيريم، باز مي‌بينيم كه تحول بر انقلاب مقدم است. البته ذكر اين نكته كه تحول قبل از بروز تغييرات اساسي كيفي وجود دارد به آن معني نيست كه تحول همواره به تغييرات كمي اساسي منتهي مي‌شود. با اين همه در بررسي مراحل تكاملي هنر و به كمك اين مفهوم، امكان بيشتري براي تشريح تغييرات شكل‌هاي كيفي در هنر وجود خواهد داشت. يك معناي آن چه كه گفتيم آن است كه تحول نمي‌تواند مانع جهش‌هاي كيفي و ظهور كيفيات جديد باشد و يا جهش‌هاي انقلابي را بپوشاند بلكه همواره به عنوان پيش زمينه‌اي براي آن، حضوري ضروري خواهد داشت.
يك نكته ديگر هم كاملاً روشن است: ظهور هر كيفيت نوين در هنر را، لزوماً نبايد انقلابي در امر خلاقيت هنري يا در بازسازي اساسي هنر به حساب آورد. در عين حال مطمئناً نمي‌توان توسعه هنر را همواره پيامدي از يك جهش انقلابي دانست. در واقع توسعه هنر، گاه در شكلي تحولي و گاه به صورتي انقلابي پيش مي‌آيد و نفي هر يك از اين دو صورت براي تأييد آن ديگر، اشتباه محض است. براي مثال نقاشي سنتي ايران يعني مينياتور كه ميراث شاهزادگان مغولي است سال‌ها طول كشيد تا تحول پيدا كرد و چهره‌هاي مغولي با چشم‌هاي بادامي و تنگ، به چهره‌هاي پارسي با چشماني درشت درآمد. اما تقريباً در يك جهش انقلابي و تحت تأثير انقلاب مذهبي ايران، شكل و محتواي مينياتور به يكباره دگرگون شد كه نمونه آن مينياتورهاي استاد فرشچيان است كه تفاوتي چشمگير، هم از لحاظ رنگ و شكل و هم از لحاظ محتوا با مجالس پير و شاهد و شراب و شخصيت‌هاي چشم بادامي دارند.
نكته ديگر به دو مفهوم سادگي و پيچيدگي تغييرات مربوط مي‌شود. توسعه هنر همواره و لزوماً به معني پيچيده‌تر شدن آن نيست. هنر، مانند همه پيده‌هاي ديگر اجتماعي كه توسعه آن‌ها احتياج به دوره‌هاي طولاني تاريخي دارد، جهش‌ها و تغييرات اساسي و كيفي بسياري به خود ديده كه همه خصوصيات آن را به طور غير منتظره‌اي دگرگون ساخته‌اند. اما اين‌ها هيچ يك به معني قبول عامل"پيچيدگي" به عنوان يك معيار نيست زيرا آثار هنري پيچيده هميشه از آثار هنري ساده‌ بهتر نيستد و اگر چه پيچيدگي مي‌تواند خاصيتي پيش برنده داشته باشد اما اين امكان هم وجود دارد كه در جهت قهقرايي سير نمايد.
تحول گرايان بيش از حد خوشبين هستند و به طرزي غير منطقي به بهبود اجتناب ناپذير و خود جوش هنر اعتقاد دارند. از اين‌ها گذشته، گرايش به پيچيدگي، قانون كلي نظام تحولات طبيعي هم نيست. با تكيه بر استنتاج‌ها اگر توسعه هنر و توسعه طبيعت را با هم قياس كنيم، خواهيم ديد كه فيل‌هاي ماموت يا دايناسورها(با ارگان‌هاي پيچيده خود) از بين رفته‌اند در حالي كه آميب‌ها هنوز هم زنده‌اند. در اين جا پرسشي نيز پيش مي‌آيد: آيا پيچيده شدن هنر را بايد پديده‌اي پيش برنده دانست و يا به عكس آن را امري واپس‌گرا تلقي كرد؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش لازم است كه نه تنها به جنبه كمي بلكه به جنبه كيفي اين پيچيدگي، هم در شكل و هم در محتواي هنر، توجه نماييم. چرا كه اگر تنها به جنبه كمي هنر عنايت شود، ديگر امكان روشن كردن مسئله پيشرفت وجود نخواهد داشت و گاهي حتي خطر رسيدن به نتايج گمراه كننده نيز ما را تهديد خواهد كرد.
واقعيت آن است كه مسئله پيچيدگي و سادگي در هنر را نمي‌توان با توجه به مواضع صوري حل كرد. به عنوان مثال ما اغلب از سادگي سبك معماري مدرن سخن مي‌گوييم. در واقع اگر نماي بيروني و كنگره‌هاي هوش رباي كليساهاي بزرگ گوتيك و جزئيات معمارانه پيچيده آن‌ها را در اروپا با اشكال ساختمان‌هاي مدرن مقايسه كنيم، نخواهيم توانست درباره پيچيدگي اولي و سادگي دومي شك كنيم، اما در يك نگرش عميق‌تر درمي‌يابيم كه ساختمان‌هاي مدرن جزئيات فراواني دارند كه در بناهاي قرون وسطي وجود نداشته است. مثلاً مي‌توان به اسكلت فلزي، دستگاه حرارت مركزي، دستگاه تهويه مطبوع، هواكش و غيره اشاره كرد. از سوي ديگر براي تزئين داخلي ساختمان‌هاي مدرن موادي به كار مي‌رود كه از ساخت بسيار پيچيده‌اي برخوردارند(مثل مواد پلاستيكي و غيره) بدين ترتيب سادگي ظاهري ساختمان مدرن پوشاننده پيچيدگي‌هاي بسيار است. نتيجه آن كه معماران امروزي قادرند ساختمان‌هايي بنا كنند كه موارد استفاده پيچيده‌تري داشته باشند و احتياجات متعدد و بي‌شماري از جامعه را برآورده سازند.
همچنين برتري سادگي بر پيچيدگي به خصوص در هنرهاي بياني آشكار مي‌شود. مي‌دانيم كه ايجاز خواهر ذوق و قريحه است و نويسنده آن كسي نيست كه نوشتن مي‌داند، بلكه كسي است كه مي‌تواند خط بزند و حذف كند. چنان كه مجسمه سازان بزرگ يك بلوك سنگ را مي‌گيرند و با حذف و تراش مجسمه مورد نظرشان را مي‌آفرينند.
در نثر و نظم، آثار ساده و موجز مي‌توانند حاوي افكار بسيار عميق و غني بوده و از آثار مطول و مزين به نكته‌هاي ظريف پيشي گيرند. اين جا سادگي، اغلب نشانه كمال هنري قالب و شكل اثر است. مثلاً داستان‌هاي موجز سعدي، هنري‌تر و داراي محتواي غني‌تري از بعضي از داستان‌هاي طولاني و پر از حاشيه‌پردازي قرون دوازده و سيزده هجري هستند. در واقع چه در آثار هنري به طور اعم و چه در اثر يك هنرمند به طور اخص، سادگي اغلب بعد از هضم پيچيدگي و عبور از آن، به دست مي‌آيد. مطمئناً سعدي قبل از نوشتن گلستان نوشته‌هاي بسياري داشته و نمي‌توانسته پنجاه و اندي سال بدون نوشته باشد و يك باره چنين شاهكاري بيافريند.
داستان‌هاي كوتاه او در عين برخورداري از محتوايي عميق، داراي قالبي سرشار از سادگي و كمالند. اما اين ايجاز به معناي عدم تمايل به پيچيده كردن اثر هنري نيست. حتي شاخص نوعي مخالف با پيشرفت نيز نمي‌باشد. به عكس، اين ايجاز را بايد شكلي از پييشرفت و ترقي دانست. ايجاز سادگي صرف نيست بلكه آن گونه از سادگي است كه در پس خود پيچيدگي‌هاي فراوان دارد. در زمينه هنر نمايش مي‌توان از درام‌هاي كوتاه و موجز ساموئل بكت نام برد كه از محتوايي پيچيده و انديشمندانه برخوردارند.
حال بپردازيم به مسئله پيچيده كردن كار هنري به عنوان شكلي از تحول تاريخي آن. درست است كه پيچيده كردن هميشه به معني بهتر كردن كار نيست اما بايد توجه داشت كه پيچيده كردن به عنوان شيوه‌اي در تاريخ تكامل هنر، عموماً نشانه تحول و بالاخره دليل پيشرفت در هنر بوده است. به عبارت ديگر اگر چه پيدايش، رمان به عنوان يكي از انواع پيچيده ادبي، دليل بسط امكانات توصيفي ادبيات نيست، همچنان كه پيچيدگي اپرا نيز دليل گسترش امكانات نمايشي موسيقي نيست. اما به عنوان يك اصل مي‌توان گفت كه پيدايش انواع پيچيده‌تر كار هنري، هميشه نتيجه تغييرات كمي و كيفي متعددي بوده است. مثلاً تفاوت بين رمان و داستان كوتاه به تفاوت تعداد صفحات يا شخصيت‌ها مربوط نمي‌شود. رمان در كل خود از داستان كوتاه پيچيده‌تر است. عمق و گسترده نمايش زندگي در رمان بعد هنري جديدي ارائه مي‌دهد كه با وحدت و چند گونگي توصيف كه تنها خاص رمان است، ديدي تازه از جهان را براي ما به همراه دارد و به اين ترتيب كيفيت و محتواي زيباشناسانه جديدي از هنر را به دست مي‌دهد.
به هر حال آن چه كه قاطعانه قابل اثبات مي‌باشد اين نكته است كه تغيير هنر چه در صورت تحولي و چه در شكل انقلابي خود، ابتدا با معيار نوآوري سنجيده مي‌شود. به عبارت ديگر سخن گفتن از پيشرفت در هنر در اولين گام، دقيقاً به معناي سخن گفتن از تازه‌هاي هنر است. چرا كه بدون نوآوري فكر، گسترش هنر نيز قابل بيان نيست. اما آيا مي‌توان از نوآوري به عنوان وسيله‌اي براي سنجش نهايي نيز استفاده كرد؟ پاسخ اين پرسش منفي است. نوآوري در هنر غالباً عبارت است از نو شدن مشخصات اساسي سبك شخصي يا زباني يك هنرمند. اما اين مشخصات هميشه گامي فرارونده در جهت پيشرفت هنر به شمار نمي‌روند. به خصوص كه اين نوآوري‌ها مي‌توانند در اعصار انحطاط هنر، نيز ظاهر شوند.
به گمان من نوآوري نتيجه دگرگوني كمي هنر است و پيشرفت، حاصل متحول شدن كيفي آن. پرداختن صرف به تغييرات كمي موجب مي‌شود كه دگرديسي‌هاي كيفي هنر كه دقيقاً محتواي پيشرفت آن هستند، به دست فراموشي سپرده شود.
پيشرفت واقعي حاصل جزئيات تازه و بسيار متعددي كه هر روزه در هنر همه ملت‌ها تجلي مي‌كنند، نيست و براي رسيدن به آن بايد در جست‌وجوي پديده‌هايي بود كه از نظر كيفي،‌ هنر را غني مي‌سازند.
نوآوري در هنر داراي اشكال بسيار متنوعي است. گاه نوآوري به عنوان يك تفسير جديد از شخصيت‌هاي قديمي و از راه نسبت دادن يك محتواي جديد به آن‌ها متجلي مي‌شود(مثلاً به حضور شخصيت پرومته يا آنتيگون در آثار هنرمندان مختلف توجه كنيد) اين محتواي تازه هم مي‌تواند به كمك يك شكل هنري جديد بيان شود. همچنين نوآوري مي‌تواند به صورت استخدام شيوه‌هاي نمايش هنري(مثل پرسپكتيو در نقاشي و مونتاژ در سينما) در هنرهاي جديد مثل سينما، تلويزيون و... متجلي گردد.
در هر حال بايد به اين نكته توجه داشت كه توسعه تكاملي هنر در دوره‌هايي مانند دوره‌هاي بعد از انقلابات سرعت گرفته است كه در آن‌ها گرايش به نوآوري، با به دنبال آوردن دگرديسي‌ها و دگرگوني‌هاي اساسي در مجموعه هنر، بر همه انواع و زمينه‌هاي هنري هجومي شديد و ناگهاني برده است. در چنين موقعيتي ما يك عصر كامل از توسعه هنر، همراه با كاربرد روش‌هاي نوين در خلاقيت هنري سر و كار داريم. براي مثال مي‌توان از هنر دوره رنسانس(رستاخيز علمي، ادبي، هنري) اروپا سخن گفت. به هر حال، نو بودن و تازگي، همان شيوه بيان ارگانيك تغييرات هنري است كه مثل هر پديده اجتماعي ديگر خواهي نخواهي، تابع قانون توسعه از پست به عالي است.
گاهي نوآوري را به لحظه‌اي كه در آن متجلي شده است وابسته مي‌دانند. اما بايد دانست كه هر آن چه در معناي زماني نوآوري وجود دارد را نمي‌توان به عنوان نوآوري حقيقي يا پيشرو و يا گامي مثبت در توسعه و تكامل هنر به شمال آورد. نوآوري حتي مي‌تواند گاه دوره‌اي ارتجاعي را در پي داشته باشد. يعني نوآوري در حالي كه شكل و فرم را نو كرده است، گاه مي‌تواند همچون عاملي بازدارنده جلوي توسعه هنر را بگيرد و حتي آن را به عقب برگرداند. توسعه هنر تنها وقتي پيشرو است كه در طي آن طريقه درك و انتخاب هنرمند از واقعيت دچار تعميق شود.
نوآوري حقيقي در هنر به غناي چشمگير محتوا و قالب آن مي‌انجامد. اگر چه آثار سوفوكل، شكسپير، مولير، راسين، كرني، ويكتور هوگو... در بعد زمان از ما دور افتاده‌اند اما محتواي تازه‌اي كه آن‌ها به عالم هنر عرضه داشته‌اند امروزه نيز همچنان اهميت پيشرو بودن خود را حفظ كرده‌اند. اين هنرمندان كه آثارشان بازتاب زندگي عصر خوشان است، با دقت و واقعيت‌گرايي بي‌نظيري، برداشت واقعي‌ انسان‌ها را از خوشبختي، آزادي و زيبايي بيان كرده‌اند. امروز نيز هنر آن‌ها در خدمت پيشرفت است. آن‌ها الهام بخش انسان در مبارزه براي رسيدن به كمال مطلوب‌هاي متعالي به شمار مي‌روند و هر چند كه سال‌ها پيش متولد شده و مرده‌اند، اما هنوز هم به زندگي هنري و اجتماعي خود ادامه مي‌دهند و در هر دوره و زمان به صورتي به عنوان الگو، مورد تقليد قرار مي‌گيرند.
توجه به بعد زمان در رابطه با نوآوري از اهميت بسزايي برخوردار است. بعضي از هنرمندان رمانتيك معتقد بودند كه نوآوري در هنر، پديده‌اي به نهايت موقتي است و تنها روش‌هاي فني و سنت‌هاي حرفه‌اي، از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌يابند. در نزد كساني كه اين عقيده را مي‌پذيرند، اين نكته كه فلان هنرمند يا فلان جريان هنري چگونه در جايگاه معين خود در بعد زمان قرار مي‌گيرد از اهميت كمي برخوردار است.
فرضيه‌هايي از اين نوع، كه پيوستگي تاريخي را نفي مي‌كنند، اغلب عليه رئاليسمي كه اساس پيشرفت هنر از قرن نوزدهم تاكنون به شمار مي‌آيد، به كار رفته‌اند. كوشش‌هاي فراواني كه در زمينه اثبات عدم پيوستگي تاريخي پديده‌ها و سنت‌ها در هنر به عمل آمده، اغلب به ذهنيت‌گرايي تعصب‌آميزي در اين ساحت منجر شده است.
حاميان اين نظريه چنين استدلال مي‌كنند كه در علم، هر محقق از آن جايي شروع مي‌كند كه سلف او تمام كرده است اما چنين كاري در هنر صورت نمي‌گيرد.
ارزش نوآوري در هنر چيست؟ در چه حالتي نوآوري مي‌تواند به عنوان پيشرفتي در هنر ثبت شود؟ پاسخ به اين سوال ممكن نيست مگر آن كه اين مطلب را در زمينه مسئله كلي‌تر پيشرفت هنري در نظر بگيريم. زيرا اگر در تاريخ هنر رشته‌اي از پديده‌هاي منفرد، بدون ارتباط علت و معمولي مشاهده شود و بتوان اثر هر هنرمند را جدا و مستقل از پيشكسوتان و جامعه‌اي كه در آن زندگي كرده مد نظر قرار داد، در آن صورت مسئله نوآوري ديگر معنايي نخواهد داشت.
نو، كهنه را از ميان نمي‌برد و طرد نمي‌كند بلكه در كنارش مي‌ماند و آن را گسترش مي‌دهد به شرط آن كه محتواي اين پديده كهنه از همه جهات حقيقتي زنده باشد. مثلاً پيدايش تراكتور به كنار گذاشتن خيش و گاوآهن مي‌انجامد اما شعر نيما، اخوان ثالث يا شاملو، ارزش شعر فردوسي را نه از بين مي‌برد و نه جايگزين آن مي‌شود.... ويكتور هوگو مي‌گفت: شاهكارها جاودانه‌اند. آثار دانته، آثار هومر را از بين نمي‌برند.
اين درست است كه واقعيت نوين، هنر نوين را به بار مي‌آورد اما اين واقعيت نوين مي‌تواند به همان اندازه و به خوبي زندگي نويني را در اشكال هنري كه قبلا وجود داشته‌اند، بدمد. در هنر، نوآوري واققعي آن است كه از سويي راه و روش‌هايي را كه موجب پيدايش آن شده‌اند گسترش مي‌دهد و از سوي ديگر راه را براي مرحله بعدي تكامل خود، باز مي‌كند.
هنرمند مي‌تواند موضوعي قديمي را براساس مفاهيم جهان نو مطرح كند و كاري نوين انجام دهد. قالب‌هاي نوين در هنر، هميشه نتيجه كشش هنرمندان به بيان كردن محتوايي نوين بوده‌اند. هنرمندان بزرگ، يعني آن‌ها كه آثارشان هنر را غنا بخشيده، هرگز خود را به طور كامل در اختيار تجربيات صوري قلمرو هنري قرار نداده‌اند. براي آن‌ها قالب، هرگز چيزي جز يك وسيله نبوده است. قالب نوين بايد فقط در ارتباط مستقيم با محتوا و براساس آن در نظر گرفته شود. به اين ترتيب آيزنشتن و دوژانكو به حق نوآوران هنر سينما نام گرفته‌اند. اما همه نوآوري‌ آن‌ها، در زمينه هنر توصيفي سينما، مديون نياز آن‌ها و جامعه به انعكاس عميق زندگي از لحاظ زيباشناسي بوده است. در حالي كه بسياري از سينماگران غربي كه از همان روش‌ها استمداد جسته‌اند، هيچ اثر با ارزشي در سينما از خود باقي نگذاشته‌اند. در واقع به كار گيري سايه روشن و پرسپكتيوهاي فضايي و خطي به اين علت باعث پيشرفت هنر شده است كه به لزوم نمايش جنبه‌هاي واقعي زندگي اهميت مي‌داده است. بنابراين پيشرفت در هنر معادل پيدايش ساده امري نوين كه قبلاً وجود نداشته است، نيست بلكه جهش بلند در راستاي پيدايش كيفيتي نوين است.
نواوري به واقع يك يا راه‌حل هنري جديد است و يا بيان و تجسم تصويري يك انديشه زيباشناسي جديد و نمي‌توان آن را تنها توصيف پديده‌اي نوين و تصوير هنري انديشه‌اي نوين دانست و اگر چه تغييرات تدريجي كه بدون وقفه در هنر ايجاد مي‌شوند براي توسعه آن تا اندازه‌اي اهميت دارند، اما تنها تغييرات كيفي عميق مي‌تواند قالب و محتواي سبك‌ها و روش‌ها را بازسازي كند.
نوآوري مداوم در هنر، خواه ناخواه هم پيچيدگي و غناي هنر و هم تنوع سبك‌ها و روش‌هاي فني را به دنبال مي‌آورد و تراكم تدريجي تغييرات تحولي نامرئي سرانجام به ايجاد جهشي در هنر، يعني ظهور پديده‌اي كه افق هنر را وسعت بخشيده و آن را به سوي مسير جديدي مي‌كشاند، منجر مي‌شود.
همواره مي‌توان از انقلاب در هنر و يا از اصطلاحي تعديل يافته‌تر همچون ظهور پديده‌هاي نو در هنر سخن گفت اما از مفهوم انقلاب در هنر هميشه يك معني مستفاد نمي‌شود و گاهي اين انقلاب را به عنوان دوره‌اي در پيشرفت هنري بشريت تفسير مي‌كنند و آن را اعلام كننده روشي اساساً نو در شناسايي هنرمندانه جهان مي‌خوانند. يعني آن را نوع جديدي از تفكر هنرمندانه كه از دگرديسي اساسي و عميقي در نقش هنر و در زندگي اجتماعي به وجود آمده است مي‌دانند. گاهي نيز مفهوم انقلاب را در مورد نوآوري موجود در اثر يك هنرمند به كار مي‌برند. از نظر من انقلاب در هنر عبارت است از پيدايش تغييري قطعي در قالب و تغييري كيفي در كمال مطلوب‌ها و در محتوا و نمي‌توان با زيباشناسي(كه چنين انقلابي را صرفاً در جدايي كامل با روش‌هاي هنري گذشته براي خلق سبكي نو در هنر، مي‌دانند) توافق داشت.
انقلاب در هنر قطع رابطه‌ با تجربه گذشته نيست بلكه تحقيق و بهره‌وري در عمق روح خلاق هنر گذشته است به منظور خلق عناصر نويني كه از لحاظ كيفي به هنر مربوط مي‌شوند. در واقع، شايد بهتر باشد انقلاب هنري و سياسي را يكسان ندانست. هنر كه دوباره سازي زيباشناسانه جهان است، مي‌‌تواند انقلابات اجتماعي را به حد اعلا منعكس كند. اما انقلاب‌ها در هنر به گونه ديگري به وجود مي‌آيند. انقلاب در هنر به معناي بي‌ارزش كردن، نفي يا فراموش كردن دستاوردهاي هنر گذشته نيست. اما در حالي كه به بررسي نو در توسعه هنر مي‌پردازيم شايسته است به همان اندازه روشن كنيم كه دوام اين نو تا چه حد است چرا كه هر نو از هنگامي كه در سطح وسيعي گسترش مي‌يابد، ديگر نو نيست و خود يك نو ديگر را توليد مي‌كند و خود در ارتباط با آن، كهنه مي‌شود. همين منطق در هنر هم مصداق دارد.
بُرد نو در پيشرفت عمومي هنر، تنها به تأثير مستقيمي كه بر موقعيت هنري به وجود آورنده خويش مي‌گذارد، محدود نمي‌شود. مي‌توان نقش نو را با نقش دانه‌اي كه ميوه جديدي را به بار مي‌آورد، مقايسه كرد. مثلاً تاثير امپرسيونيست‌هاي فرانسوي بر نقاشان زمانشان و نقاشان امروز طبيعتاً متفاوت است. امروز امپرسيونيسم ديگر يك پديده نو در هنر نيست و به عنوان تجربه‌اي كه از مدت‌ها پيش تحليل رفته و حتي دگرديسي يافته، تلقي مي‌شود. اما با وجود اين كه اين نگاه ديگر نو نيست، اهميتش را براي هنر از دست نمي‌دهدو به صورت يك عامل فعال و برانگيزاننده پيشرفت هنري باقي مي‌ماند.
بدين سان بايد گفت كه تغييرات تحولي و انقلابي در هنر رشته واحدي از توسعه آن را تشكيل مي‌دهند و اين رشته، هنر كهن و هنر مدرن را به هم مربوط مي‌كند. همچنين نمي‌توان تغييرات بي‌پايان را كه به كمك مقوله‌هايي نظير پيچيدگي، سادگي، همگوني و يا تنوع در هنر به وجود مي‌آيد، به صورتي تك بعدي توصيف كرد. اين مقوله‌ها و بسياري ديگر همچون آن‌ها، گاه با هم متقاطع بوده‌اند و گاه در مسيرهاي متفاوتي افتاده و از هم دور شده‌اند و بالاخره اين كه هنر معاصر يقيناً غني‌تر و پيچيده‌تر از هنري است كه به جامعه به اصطلاح ابتدايي تعلق دارد. زيرا دستاوردهاي هنر، برخلاف علم، نه تنها به تعميق آگاهي و گسترش تجربه انسان كمك مي‌كنند، بلكه به توع احساس‌ها و ظرافت‌ و عمق لذت زيباشناسي نيز مي‌پردازند. به همين دليل كشف زيباشناختي اثري از سه يا چهار هزار سال پيش، امروز هم مي‌تواند مهيج باشد و اهميتش را در گنجينه هنر جهاني حفظ كند.
اما آن چه كه به طور كلي درباره هنر گفته شد لزوماً و به طور كامل در مورد هر اثر هنري خاصي مصداق ندارد و تغييرات تحولي نيز هميشه به پيچيدگي و تنوع هنري منجر نشده‌اند. يقيناً امروز يكايك هنرها غني‌تر از يك قرن پيش به نظر مي‌رسند چرا كه تجربه عظيم‌ سده‌هاي اخير را در بردارند. با اين همه بعضي مجسمه‌ها يا بعضي اشعار معاصر مي‌توانند خيلي ساده‌تر و همگون‌تر از مجسمه‌ها و اشعار هنرمندان عصر عتيق باشند، همان گونه كه مي‌توانند پيچيده‌تر نيز باشند. به عبارت ديگر پيچيدگي‌ هنر در كل خود، به صورتي خود به خوديف شامل همه آثار معاصر نشده است و به همين دليل نبايد از همه انواع هنر، توقع داشت كه پيچيده باشند. حتي مي‌توان گفت كه از اين لحاظ برخي از هنرها پيشرفت بيشتري هم كرده‌اند. اما اين برتري‌ها تنها براي لحظه‌اي مي‌توانند يك شاخه از هنر را بالاتر از شاخه‌هاي ديگر قرار دهند. اما واقعيت آن است كه در هيچ كدام از هنرها اين برتري‌ها مطلق نيستند و نمي‌توانند هنر را به طور دائم در حيات هنري اجتماع به صورت مطلوب حفظ كنند و اگر چه در هر دوره‌اي شاخه‌هايي از هنر با توجه به كمال و عمق نمايش تصويري جهان، تسليم شاخه‌هاي ديگر هنري مي‌شود اما با در نظر گرفتن ارتباط نهايي همه هنرها مي‌توان نتيجه گرفت كه همه هنرها برابرند و به اين جهت است كه پيشرفت هنر در يك شاخه، همواره بسيار زود به همه شاخه‌هاي ديگر هنري سرايت كرده و بر حسب زمان‌هاي مختلف تجلي مي‌يابد.
بدين سان با مرور گذشته هنر، ديگر نمي‌توان نتيجه گرفت كه يكي از انواع هنرها بيش از ديگران عقب مانده و عصر طلايي خود را نگذارنده است. در واقع همه هنرها از يك آبشخور مشترك مي‌نوشند كه پيشرفت نام دارد و پيشرفت نتيجه تحولات مثبت جامعه و انقلاب‌هاست.
پس از سخنراني دكتر احمد كاميابي‌مسك، طبق جدول برنامه‌ريزي قرار بر اين بود كه پس از استراحت و پذيراي، رونالد روگز از آلمان در مورد تئاتر سخنراني كند كه برخلاف اعلام جدول برنامه‌ريزي اين سخنراني انجام نشد و دكتر مجيد سرسنگي با موضوع"تأثير انقلاب اسلامي بر ادبيات نمايشي ايران" به ايراد سخنراني پرداخت.
دكتر سرسنگي ضمن ابراز خوشحالي از حضور حاضران در همايش و تبريك ايام خجسته پيروزي انقلاب اسلامي گفت:«هيچ گاه بحث انقلاب اسلامي را نمي‌توان از محرم و حماسه عاشورا جدا كهرد و اين دو مقوله تا ابديت با هم پيوند دارند و اگر ما امروز دستاوردي به نام انقلاب اسلامي داريم مرهون قيامي است كه امام حسين(ع) داشتند.»
وي در ادامه افزود:«جاي خالي چنين همايش‌هايي در كشور ما محسوس است و ما متأسفانه خيلي خوب از داشته‌هايمان در اين زمينه استفاده نمي‌كنيم، در حالي كه در كشورهاي مختلف كوچكترين رخدادهاي اجتماعي موجب برگزاري صدها سمينار و همايش مي‌شود. ما با وجود اين كه انقلاب منحصر به فرد و مسئله بزرگي مثل دفاع مقدس را داشته‌ايم ولي كمتر از زاويه علمي به بحث اين دو مقوله نشسته‌ايم.»
سرسنگي ضمن اميدواري از نتيجه برگزاري چنين همايش‌هايي گفت:«اميدوارم برگزاري اين همايش‌ها و سمينارها، اين خلاءها را پر كند و دست ما به خوبي براي نسل‌هاي آينده كشورمان شود.»
وي در خصوص تأثير انقلاب اسلامي بر ادبيات نمايشي ايران گفت:«از يك جهت اين موضوع بحث آساني به نظر مي‌رسد چرا كه ما هنوز چندان از مبدأ اين انقلاب دو نشده‌ايم. اساساً يكي از ويژگي‌هايي كه باعث شد هنر نمايش زاده شود و در طول تاريخ همراه بشر رشد كند و امروز به عنوان هنر فاخر و موثر مورد توجه باشد، كاركرد اجتماعي آن بوده است. ما در تمدن‌هاي قديمي‌تر مثل مصر، يونان يا بين‌النهرين مي‌بينيم كه كاركرد هر نمايش بارز است. در دوران قرون وسطي مي‌بينيم كه تئاتر بيش از اين كه به عنوان يك هنر آرتيستيك توجه شود بيشتر كار كرد اجتماعي آن مورد نظر كليسا است و در مقعطي نيز به اين نتيجه رسيدند كه از اين هنر مي‌توان در جهت تقويت اصول و مباني خودشان استفاده كنند كه از اين دوره شاهد نمايش‌هاي قرون وسطي هستيم.»
سرسنگي خاطر نشان كرد:«در ايران نمايش‌هاي تعزيه يا نقالي نمايش‌هايي بودند كه در كنار ويژگي‌ هنري خود ويژگي كاركرد اجتماعي خود را نيز اشتند. به طور كلي تئاتر در مرحله‌اي از زندگي بشر نسبت به وقايع مهم عكس‌العمل نشان داده است و به همين دليل است كه محققان ادعا مي‌كنند كه يك پيوند بين كاركرد تئاتر و رخدادهاي جامعه وجود دارد. وقتي در مقوله‌هاي انقلاب و جنگ بررسي داشته باشيم، مي‌بينيم كه تئاتر نقش بسزاي داشته است و حتي در رخدادهاي كوچكتر سياسي اجتماعي مي‌بينيم كه تئاتر به خاطر ويژگي‌هاي منحصر به فرد خود از جمله ارتباط زنده و مستقيم با تماشاگر و جايگاه تأثيرگذاري خود مي‌تواند در اين مقوله مؤثر باشد.»
سرسنگي با اشاره به اين كه براي به وجود آمدن تئاتر انقلاب بايد شرايطي فراهم شود، گفت:«شروط زير را مي‌توان براي پديداري تئاتر انقلاب متصور شد كه عبارتند از وجود نيرويي كه بر مبناي هنجارستيزي جامعه ضرورت انقلاب را ايجاد كند، وجود نيرويي كه براي دستيابي به اين نيروها انگيزه دستيابي به آن هنجارها را داشته باشد، وجود زمينه‌هاي لازم براي بروز انقلاب، وجود اصول و شعاعر و آرمان‌هاي شفاف براي انقلاب، عدم امكان مصالحه بين دو نيرو، وجود هنرمندان انقلاب، آگاهي نسبت به ظرفيت‌هاي تئاتر در جهت انقلاب، امكان اجراي تئاتر قبل از وقوع انقلاب و همچنين بعد از وقوع پيروزي انقلاب و همچنين تئاتر انقلاب بتواند همگام با جامعه به جلو پيشرفت كند.»
در ادامه اين همايش فرشيد ابراهيميان با موضوع تئاتر اعتراضي و انقلابي روسيه به ايراد سخنراني پرداخت و گفت:«روسيه تا اواخر تمرين 17 كشور عقب مانده‌اي بود كه حمله مغولان در قرن 13 يكي از عوامل اين عقب ماندگي بود. ليكن از آغاز قرن 18 پتر كبير براي نزديكي با كشورهاي اروپايي زمينه‌هاي رشد آن را فراهم كرد. در زمان الكساندر اول روسيه مورد هجوم ناپلئون قرار گرفت كه فقر مردم را در پي داشت ولي الكساندر دوم پس از نيكولاي تصميم گرفت چهره بين‌المللي روسيه را بهبود ببخشد.»
وي در ادامه گفت:«اين تغييرات سياسي اقتصادي و طي اين سال‌ها باعث به وجود آمدن هنرمندان بزرگي در روسيه شد همچون پوشكين، چخوف و... اما يكي از نخستين نمايشنامه‌نويساني كه در روسيه به وجود آمد گريبايدوف بود كه با وجود برخورداري از مناسب سياسي، نمايشنامه طنز"فغان از شوخي" را نوشت و عملاً به جمع مبارزان پيوست. در اين نمايشنامه طبقه‌اي از جامعه كه فقط به فسق و فجور مي‌پرداختند و نسبت به مردم بي‌توجه هستند به باد انتقاد گرفته مي‌شود، در مقابل استفاده از زبان مردم و ضرب‌المثل‌هاي شيريني كه نشانه گرايش او به مردم است در اين نمايشنامه موج مي‌زند. او با زبان تلخ و گزنده اين نمايشنامه خواهان بهبود و اصلاح مناسبات است. در حقيقت مي‌توان گفت ادبيات و ادبيات دراماتيك در اين زمان به موتور محرك ماشين انقلاب تبديل مي‌شود. يكي ديگر از چرخ‌هاي اين ماشين"گوگول" است. او از سال 1338 نمايشنامه مي‌نويسد و با به سخره گرفتن امور خود را به عنوان يك نمايشنامه‌نويس انقلابي معرفي مي‌كند. روي ديگر سخن گوگول روشنفكران قلابي روسيه است، همان بي‌عملان وراج و شراب‌خوار كه مبارزه را كاري بيهوده مي‌دانند. يكي ديگر از اين چهره‌هاي هنرمند مبارز آستروفسكي است. او درام‌نويسي است كه با بي‌پروايي تمام مبادرت به افشاگري مي‌كند كه هر بيننده‌اي به اين نتيجه مي‌رسد كه چيزي به نام وجدان اخلاقي و شرف در وجود اين مردم وجود ندارد و نمايشنامه"ساعقه" به عنوان يكي از آثار اين نويسنده نيز توسط مرحوم مهين اسكويي در ايران اجرا شد. چخوف نيز نويسنده ديگري از اين دست هنرمندان بود كه اعتقاد داشت براي تغيير اوضاع بايد عمل كرد، همان كاركردي كه پس از انقلاب اكتبر، روسيه عقب مانده را تبديل به ابرقدرت جهان كرده بود.»
در پايان اين همايش، اميركاووس بالازاده، تاجبخش فنائيان، محمد ابراهيميان و محمدحسين ناصربخت در مورد"پرو پاگاندا و انقلاب و درام" نشست تخصصي برگزار كردند.

Posted by پیمان شیخی @ 20:9 |